X
تبلیغات
شهدای خوی
شهدای خوی
 
زندگینامه و خاطرات
 

شهید سرافراز معصوم احمدی

محلّ تولّد: دارالمؤمنین خـوی

تاریخ تولّد:1347/12/16

محل شهادت: شلمچه عملیات کربلای 5

تاریخ شهادت:1365/10/20

فرازهایی ازوصیتّنامه شهید:

قدردانی ازرحمت های بیکران الهی:

ازرحمت واسعه قادرمنّان این است که،برما منّت نهاده ومشیّتش براین مقدّرگردیده که احکام او،به دست ما درزمین حاکمیّت یابد.سپاس خدای را که جبهه های نبرد را برما ارزانی داشت تا ازبوته آزمایش تحت لوای امام امّت وبا الهام ازخون شهیدان سربلند بیرون آمده؛تا بدین وسیله زنگار دل را ازرنگ های غیرالهی زدوده وبه صبغه ی الهی آراسته گردیم واندرون خویش را ازانواع گناهان شسته ومقبول درگاه خداوندی واقع گردیم ودرجمع اولیاء واوصیاء وبندگان مقرّبش محشورشویم.

اظهارفروتنی ودعا ومناجات:

خداوندا! مرا دریاب، خدایا! گنهکارم،معصیت کارم،خدایا! یاریم کن که جزراه أئمّه (علیهم السّلام) راه دیگری نروم.خدایا! شاهد باش که فقط برای رضای تو عازم جهاد شدم....

امید بخشش ورحمت:

اکنون که این وصیّتنامه را می نویسم کوهی ازگناهان برپشتم سنگینی می کند، خدایا! این جسم ضعیف وناچیزمن تحمّل آتش جهنم را ندارد، خدایا! فقط امیدم به توست؛ چراکه توسرچشمه رحمت وبخشایش هستی الهی! العفوَ العفوَ العفوَ....

شکرنعمت های الهی:

پروردگارا! چیزی درتوان ندارم که شکرنعمت های تورا به جای آورم ؛مگرجانم که درمقابل نعمت های تو بسیارناچیزوناقابل است. خدایا! مرابپذیروازگناهانم درگذر. خدایا!توراسپاسگزاری می کنم که مرا به راه راست هدایت فرمودی ونگذاشتی که درمنجلاب فساد وتباهی غرق شوم.

توصیه به امّت شهیدپرور:

ازامّت شهید پرورانتظاردارم که با گوش ودل به فرامین حضرت امام توجه نموده ودرپیمودن راه سرخ شهیدان با عزمی راسخ وارد میدان شده وجبهه های نوررا همواره گرم نگه دارند... وقدرروحانیت مبارزوپیروخط ولایت فقیه را دانسته وحضورخود را همواره ودرهرشرایط سخت وطاقت فرسا درصحنه های حسّاس حفظ نمایند؛واین را حتم بدانند که، موقعی دچارتزلزل گشته ایم که اسلاممان ازروحانیت جدا گشته وفاصله گرفته است.

قدراین گوهرگرانبها یعنی امام عزیزرا بدانید وبه فرامین او گوش کنید ودرخط او باشید،وحدت کلمه را حفظ کنید تا دشمن نتواند ضربه ای به شما بزند مساجد را خالی نکنید...

حق شفاعت:

مادرجان! اگرخداوند به من حق شفاعت داد شما وپدرم اوّلین کسانی هستید که دستتان را در روزقیامت زمانی که همه درفکرخودهستند وازعذاب الهی درهراسند، خواهم گرفت وبه بهشت خواهم آورد.

ارادت شهدای خویی به روحانی عامل وفاضل حجّة الاسلام آقای قراجه ای:


اگرجنازه ام به دست شما رسید حاج آقا قراجه ای برایم نمازبگذارند؛اگرایشان نبودند یک روحانی عادل وصالح با مشورت خانواده ام برایم نماز بخوانند. برایم ازخداوند متعال طلب آمرزش ومغفرت بخواهید. به امید زیارت کربلا ونجف .

برای دریافت زندگینامه و وصیّتنامه کامل شهید ادامه مطلب را کلیک فرمائید...





برچسب‌ها: عرشیان, شهید, شهداء, شهیدمعصوم احمدی, شهیدکریم زالی

ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ یکشنبه یازدهم تیر 1391 توسط محسن احمدی



وانگاه که خورشید طلوع کند عده ای نماز صبحشان قضا می شود

وانـگاه که خـورشـید ظهـور کـنـد دیـگـر وقـت خـودسـازی نیـسـت


بسم رب الشهداء و الصدیقین

خاطره ای از شهید علی حیدری

کنار حوض روی زمین نشستم و به سجده رفتم. شهدا دلم تنگ شده. شما چقدر زرنگ بودید. شما چقدر از فرصت‌هایتان زیبا استفاده می‌کردید. دلم داشت می‌ترکید... به خودم آمدم، داشتم حرف‌های دلم را بلند بلند می‌گفتم. خجالت کشیدم، سریع وضو گرفتم و وارد حسینیه شدم. انگار همین دیروز بود که با هم نماز می‌خواندیم، به تو گفتم بعد از نماز چه می‌خوانی؟ گفتی شنیدم که اگر آیه الکرسی و قل هوالله بخوانی نمازت بیشتر قبول می‌شود. بچه روستا بودی و از صفای دلت خوشم آمد از همان روز من هم همین کار را کردم. نمازم که تمام شد به یکی از ستون‌های حسینیه تکیه دادم. بی‌اختیار صورتم خیس اشک شد. هر یک از ستون‌ها محل تکیه دادن بچه‌ها بود. یادش به خیر شهید «علی حیدری» هر روز می‌آمد و به یکی از همین ستون‌ها تکیه می‌داد. کتابی را برمی‌داشت و یک صفحه از آن را می‌خواند و بعد از کمی تأمل می‌رفت. مدتی مراقبش بودم که متوجه شدم او هر روز همان کتاب را و همان صفحه را می‌خواند. کارش برایم خنده‌‌دار بود. کنجکاو شدم و از او پرسیدم: پسر خوب این چه کاریه که می‌کنی، چرا کتاب را تا آخر نمی‌خوانی؟! گفت: «تا زمانی که نتوانم دستورات و مطالب همان یک صفحه را انجام دهم، صفحه بعد را مطالعه نمی‌کنم.» دلم می‌خواست ستون را در آغوش بگیرم و تنگ گریه کنم خدایا! خدایا...، آخه علی را هر وقت بغل می‌کردم بوی عطر می‌داد، در حالی که هیچ وقت عطر نمی‌خرید و به قول خودش اگر از روی معرفت و از ته دل یک یا حسین بگویی معطر می‌شوی. علی جان! کجایی که من نتوانستم یک یا حسین بگویم و حالا می‌خواهم به زیارت حسین بروم. با چه رویی برادر! بیا، بیا تا با هم همسفر شویم ای رزمنده19 ساله، بیا به پابوس علی‌اکبر حسین برویم. علی جان تو باید زیارت بروی نه من. باز زمزمه با شهدایم صدادار شده بود و سید به دادم رسید. دستی به پشتم زد و آرامم کرد، ولی نمی‌توانستم، گفتم سیدجان یادت هست سال 62 پادگان ابوذر، علی کارهای خطاطی را انجام می‌داد، چه خطی داشت. او هنرمند بود در همه چیز. یادت هست یه روز تب کرد بعد فهمیدم مسؤولش گفته یک پارچه‌نویسی فوری داریم و او نتوانسته بود به نماز جماعت برسد، به خاطر همین تب کرد! علی وقتی می‌خواست برای شهادت برود، لباس‌های نو خودش را درآورد، گفت: نکند مال بیت‌المال خراب شود! علی جان! چقدر زیبا در دعاهای کمیل مهدیه تهران حضور داشتی، دیگر اینها را نمی‌توانم بگویم که چه می‌کردی. انگار قلبم داشت می‌ایستاد، سید دست روی قلبم گذاشت، کاغذ را درآورد. چشمان او هم رنگ چشمان من شده بود، مثل چشم‌های بچه‌های رزمنده موقع عملیات با این تفاوت که آنها از بی‌خوابی و گرد و خاک چشمشان قرمز بود و ما از گریه. دستم را دراز کردم وصیت‌نامه علی را گرفتم، عکس زیبایش بالای آن بود. گفتم: سیدجان!‌ برایم بخوان کمی آرام شوم. سید دستی به محاسنش کشید و آهی از سینه و شروع کرد.

با «بسم رب شهدا و صدیقین» شروع کرده‌ای و...«بنده حقیر وصیتنامه‌ای به آن صورت که بخواهم اموالم را تصفیه کنم ندارم زیرا از این مال دنیا هر چه داشته‌ام یا در راه خدا بخشیده‌ام یا به خاطر خدا نگه‌داشته‌ام که دیگران استفاده کنند ولی خواستم چند کلمه‌ای با عالم مادی سخن بگویم. ای دنیا بدان که انتهای راه‌هایت جهنم و مسیر راه‌هایت پر از درندگان وحشی است که به تدریج روح انسان را می‌خورند تا بالاخره انسان را تبدیل به از حیوان پست‌تر می‌کنند. فقط کاروان عشق است که رو به سوی جانان می‌رود و خدا را شکر می‌کنم که بالاخره نام من را در دفتر عاشقان حسین (ع) نوشته‌اند. برادران مسجد چیزهایی را که می‌نویسم عمل کنید. دعاها را زیاد بخوانید و هر چه باشکوه‌تر برگزار شود. در نماز جماعت حتماً شرکت کنید. برای مقابله با شیطان دوشنبه و پنجشنبه روزه بگیرید. نماز شب را حتما بخوانید و یک مربی برای خود جهت مسیر الی‌الله انتخاب کنید و بدان که به شرطی قبول می‌شوی که به چیزهایی که می‌شنوی عمل کنی. آنقدر حرف بزنید که می‌توانید عمل کنید و بار دیگر برادران عزیزم یک وصیتنامه به شما دارم و آن اینکه زود و خیلی زودکوله‌بار عشق را ببندید زیرا بنده می‌ترسم شماها جا بمانید. بدانیدکه شیطان همه جا حتی در خون انسان هست از خدا بترسید. به خانواده‌ام توصیه کنید هر وقت برای من خواستند گریه کنند به یاد قاسم امام حسین (ع) گریه کنند و هر وقت به یاد غریبی‌ام افتادند، یاد حسین بیفتند. دوست دارم مانند رفقای شهیدم جنازه‌ام را حسین کفن و در بیابان‌های کربلا به خاک بسپارند. پدر و مادر و اهالی خانواده عزیزم برای گناهان من دعا کنید چون من همه عمرم را در گناه به سر بردم به جز آن مدتی که خود را به دست خدا سپرده بودم.

شما نیز خود را به دست خدا بسپارید زیرا اوست پرورش‌دهنده ما «و ان النفس لاماره بالسوء الا ما رحم ابی» ای خدا بنده تو آمد، مرا در آغوش خود گیر که همانا تویی اول و آخر ما. خدا تو میدانی که من به خاطر بهشت نیامده‌ام. بهشت تو مال آنهایی که خدا را به خاطر عبادت و از ترس جهنم گناه نمی‌کنند.

الله من، ‌و ای معشوق من، بنده تو دیگر در عشق تو سخت، آنقدر در وصالت سوختم تا منیت و شیطان را به وسیله آتش عشق ذوب نمودم آنگاه رو به سوی جانان کردم، خدایا مرا دیگر زندگی شیطان بس است، من تو را می‌خواهم، چه کنم من به آن زنده‌ام که روزی پیش تو می‌آیم و اگر اینطور نبود خیلی پیش از اینها مرده بودم. الله من گناهانم را به وسیله حسینت پاک کردم و از دریای پرتلاطم مادیات به وسیله کشتی حسینت گذشتم. الله من، دوستت دارم چه کنم؟ الله دیگر اگر مرا به جهنم بری آتش احساس کوچکی می‌کند در برابر آتش‌سوزش و عطش و تب هجران درون من. آری هر کس خود را به چیزی دل خوش کرده است. بنده عامی هم خود را به خدا دل خوش کرده‌ام"  .من خیلی کمتر عطر خریده‌ام زیرا هر وقت بوی عطر می‌خواستم از ته دل می‌گفتم حسین جان، آن وقت فضا پرعطر می‌شد.  برادران مواظب خود باشید. مواظب شیطان باشید که شیطان خیلی باهوش‌تر از این حرف‌هاست. مطالعه کنید کتاب‌های شهید دستغیب را. به عموم برادران توصیه می‌کنم و هیچ‌گاه راضی نخواهم بود کسی بدون تفکر در راهم برایم گریه کند. هرگاه خواستید برایم گریه کنید برای چیزی که من برایش همیشه گریان بودم، گریه کنید و وقتی به یادم افتادید یک حمد و سه سوره توحید برای شهدا با یک صلوات ختم کنید. همیشه با وضو باشید، قرآن بخوانید. حجاب‌ها را از قلب خود بردارید تا با عالم غیب ارتباط داشته باشید و اسرار غیبی را بدانید و ببینید. نگاه‌های خود را کنترل کنید تا بتوانید حسین و ائمه و شهدا را ببینید و زیارت کنید. بینی خود را از بوهای حرام نگه دارید تا بوی حسین (ع) و عشق را بشنوید و با زبان خود غیبت نکنید و تهمت نزنید تا بتوانید با مولایتان صحبت کنید. بنده با این چند سطر نوشته‌ام اما باز هیچ ننوشته‌ام...

و در آخر «امام را دعا کنید»

وعده ما کربلا

به نقل ازشهیدگمنام«http://eshghelamontaha.blogfa.com


فرازهایی از توبه نامه شهید 13 ساله(علیرضا محمودی)


بار خدایا از کارهایی که کرده ام به تو پناه می برم از جمله :
از این که حسد کردم...
از این که تظاهر به مطلبی کردم که اصلاً نمی دانستم...
از این که زیبایی قلمم را به رخ کسی کشیدم....
از این که در غذا خوردن به یاد فقیران نبودم....
از این که مرگ را فراموش کردم....
از این که در راهت سستی و تنبلی کردم....
از این که عفت زبانم را به لغات بیهوده آلودم.....
از این که در سطح پایین ترین افراد جامعه زندگی نکردم....
از این که منتظر بودم تا دیگران به من سلام کنند....
از این که شب بهر نماز شب بیدار نشدم....
از این که دیگران را به کسی خنداندم، غافل از این که خود خنده دارتر از همه هستم....
از این که لحظه ای به ابدی بودن دنیا و تجملاتش فکر کردم....
از این که در مقابل متکبرها، متکبرترین و در مقابل اشخاص متواضع، متواضع تر نبودم....
از این که شکمم سیر بود و یاد گرسنگان نبودم....
از این که زبانم گفت بفرمایید ولی دلم گفت نفرمایید.
از این که نشان دادم کاره ای هستم، خدا کند که پست و مقام پستمان نکند....
از این که ایمانم به بنده ات بیشتر از ایمانم به تو بود....
از این که منتظر تعریف و تمجید دیگران بودم، غافل از این که تو بهتر از دیگران می نویسی و با حافظه تری.....
از این که در سخن گفتن و راه رفتن ادای دیگران را درآوردم....
از این که پولی بخشیدم و دلم خواست از من تشکر کنند....
از این که از گفتن مطالب غیر لازم خودداری نکردم و پرحرفی کردم....
از این که کاری را که باید فی سبیل الله می کردم نفع شخصی مصلحت یا رضایت دیگران را نیز در نظر داشتم....
از این که نماز را بی معنی خواندم و حواسم جای دیگری بود، در نتیجه دچار شک در نماز شدم....
از این که بی دلیل خندیدم و کمتر سعی کردم جدی باشم و یا هر کسی را مسخره کردم....
از این که " خدا می بیند " را در همه کارهایم دخالت ندادم....
از این که کسی صدایم زد اما من خودم را از روی ترس و یا جهل، یا حسد و یا ... به نشنیدن زدم....
از ......




برچسب‌ها: خاطره, شهیدعلی حیدری
نوشته شده در تاريخ سه شنبه ششم فروردین 1392 توسط محسن احمدی