X
تبلیغات
شهدای خوی
شهدای خوی
 
زندگینامه و خاطرات
 



ش
هيد
سرافرازحجّة الإسلام سیدمحمدموسوی تبریزی

نام پدر:حجة الاسلام سیدعلی اکبرموسوی تبریزی

متولد:1347/10/5   

محل تولد: دارالمؤمنین خوی    

تاريخ شهادت: 5 /12 /1365     

محل شهادت:منطقه شلمچه ادامه عملیات کربلای 5

/**/

باد سرگشته، در آفاق شب تيره چو ماه                                                هر كه از دايره مهر تو بيرون افتاد

سر بازار وفا، جان همه بگذار و برو                                           آنكه جان برد از اين معركه مغبون افتاد

فرازي از زندگينامه شهيد:

شهيد سيدمحمد موسوي تبريزي در تاریخ 1347/10/5 در شهرستان خوی در يك خانواده روحاني و متعهد ديده به جهان گشود و در فضاي معنوي رشد يافت. در زمان انقلاب اسلامي در مقطع ابتدايي تحصيل مي كرد و با اين سن كمش چون در تظاهرات و راهپيمايي ها شركت فعالانه اي داشت چند بار از دست ماموران رژيم پهلوي كتك خورده بود و در جريان انقلاب، هم سن و سالانش را جمع مي كرد و دسته راه مي انداخت و در كوچه و بازار شعار ضدسلطنتي و ضدآمريكايي مي داد.



بعد از پيروزي انقلاب اسلامي، در مقطع راهنمايي درس مي خواند، ايشان علاقه زيادي به دروس ديني داشتند، چرا كه به روحانيت، علي الخصوص امام عشق عميق و علاقه اي وافر داشت و بر همين اساس پس از اتمام دوره راهنمايي، پا به مركز حوزه نهاد و در مدرسه نمازي شهرستان خوي مشغول تحصيل شد.

پس از مدتي به قم عزيمت نموده و در مدرسه حضرت امام جعفر صادق(ع) مشغول كسب علوم الهي شد. نهايتاً به مدرسه فيضيه راه يافت، تا دامنه معارف و علوم خويش را گسترده كند. در زمان جنگ حق عليه باطل چندين بار در جبهه شركت نمود و در عمليات والفجر يك دوشادوش پدر بزرگوارش مرحوم حاج سيدعلي اكبر موسوي تبريزي به نبرد پرداخت و در همين عمليات بود كه زخمي شد.


ازراست به چپ:

×××،روحانی شهیدسیّدمحمد موسوی تبریزی،سردارشهیدعوض عاشوری،سردارشهیدعبدالمجیدسیستانی زاده،×××

در زمانيكه در جبهه بود به وسيله نامه يا تلفن، پيام هاي گوناگون براي راهنمايي و ارشاد خانواده و فاميل خود جهت اطاعت از امر رهبري مي داد. در آخرين ديدار با خانواده اش به خواهرش كه بي تابي مي كرد گفت: « در در ورودي بهشت، منتظر شما هستم، و بي شماها وارد نمي شوم. و اين موجب تسلي خاطر خواهرش شد.»

در نامه اي به برادرش از جبهه نوشته بود:«حتماً در تشييع جنازه من اين شعرها توسط مداحان اهل بيت عليهم السلام خوانده شود. (منم منم فداي تو يا حسين، عاشق كربلاي تو يا حسين)»

و به يكي از مداحان اهل بيت عصمت و طهارت مرحوم علي طبقي نيز چنين سفارش كرده بود، كه همان اشعار منم منم فداي تو يا حسين را در تشييع جنازه اش، بخوانند.

سرانجام اين شهيد بزرگوار در عمليات كربلاي5 در تاریخ 1365/12/5 در منطقه شلمچه با دلي سرشار از عشق به امام حسين(ع) و وارث او امام خميني(ره) جام شهادت را سر كشيده و كربلايي واقعي شد.

 روحش شاد و يادش گرامي باد.

باسمه تعالي

محضر مبارك برادر بزرگوار و ارجمندم حضرت مستطاب جناب آقاي سيدحسن موسوي تبريزي دامت توفيقاته انشاء الله

سلام عليكم و رحمة الله و بركاته انشاء الله

با درود و سلام بي كران بر محضر مقدس حضرت ختمي مرتبت حضرت محمد بن عبدالله(صلی الله علیه وآله) و بر دخت گرامي آن حضرت، حضرت فاطمه زهرا سلام الله عليها و بر اولين وصي آن حضرت و اولين پيشواي مؤمنين، حضرت علي عليه آلاف التحيةو السلام با يازده فرزندش، عموماً و بر صاحب عصر حاضر، يعني حضرت حجه بن الحسن العسکري (عج) خصوصاً بر نائب بر حق آن بزرگوار، حضرت آيه الله العظمي الخميني  دام ظله، انشاالله الرحمن و بر شهدا اعم از شهداي صدر اسلام تا حالا،سيّما  شهداي كربلاي حسيني و لا سيّما شهداي جنگ تحميلي و بر ساير خدمتگزاران جهان و مملكت اسلام. اينجانب حقير الناس و احقر الطلاب سيدمحمد موسوي تبريزي، بنابر امر جد بزرگوارم حضرت محمد(ص) وصيت نامه خود را شروع مي كنم.

وصیت نامه شهید :

اعوذ بالله من الشيطان الرجيم بسم الله الرحمن الرحیم

 وَ أَعِدُّوا لَهُمْ مَا اسْتَطَعْتُمْ مِنْ قُوَّةٍ وَ مِنْ رِباطِ الْخَيْلِ تُرْهِبُونَ بِهِ عَدُوَّ اللَّهِ وَ عَدُوَّكُمْ وَ آخَرينَ مِنْ دُونِهِمْ لا تَعْلَمُونَهُمُ اللَّهُ يَعْلَمُهُمْ وَ ما تُنْفِقُوا مِنْ شَيْ‏ءٍ في‏ سَبيلِ اللَّهِ يُوَفَّ إِلَيْكُمْ وَ أَنْتُمْ لا تُظْلَمُونَ (سوره مبارکه انفال آیه60)

و هر چه در توان داريد از نيرو و اسبهاى آماده بسيج كنيد، تا با اين [تداركات‏]، دشمن خدا و دشمن خودتان و [دشمنان‏] ديگرى را جز ايشان- كه شما نمى‏شناسيدشان و خدا آنان را مى‏شناسد- بترسانيد. و هر چيزى در راه خدا خرج كنيد پاداشش به خود شما بازگردانيده مى‏شود و بر شما ستم نخواهد رفت.


شهيد سيدمحمد موسوي تبريزي(ایستاده نفردوم)

سخنی چند با خداي قادر و ناصر و رحمان و رحيم و مستجمع جميع صفات كمالات، (خدايا تو خود اعلم هستي براينكه مي داني كه با چشم هاي باز و آگاهي كامل كه در رابطه با مسائل داشتم، آمده ام و نه به خاطر دنيا و هوا و هوس و زر و زيور دنيا، فقط،فقط، به خاطر تو و به خاطر جلب رضايت تو و تو خودت اعلم هستي كه درسم را از حضرت ابا عبدا... الحسين ابن علي(علیهما السلام) آن آقا و شاه كربلا ياد گرفتم و آن حضرت چنين مي فرمود:« در مقابل دشمن و در خطاب به سيوف و شمشيرها، كه اي شمشيرها اگر با مردن و شهيد شدن من، دين جدم پيامبر اكرم (صلی الله علیه وآله) زنده خواهد شد، اي شمشيرها مرا تكه تكه كنيد» و اي خدا اين بنده سراپا تقصير و حقير عرض مي كنم اي خمپاره ها، اي توپها، اي موشك ها، اي گلوله ها، اگر با مردن من و با شهيد شدن من دين جدّ بزرگوارم، زنده خواهد شد، اي گلوله ها و ... مرا تكه تكه كنيد ....




 



برچسب‌ها: روحانی شهید, شهدا, شهیدسیدمحمدموسوی تبریزی

ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ دوشنبه دوازدهم فروردین 1392 توسط محسن احمدی



وانگاه که خورشید طلوع کند عده ای نماز صبحشان قضا می شود

وانـگاه که خـورشـید ظهـور کـنـد دیـگـر وقـت خـودسـازی نیـسـت


بسم رب الشهداء و الصدیقین

خاطره ای از شهید علی حیدری

کنار حوض روی زمین نشستم و به سجده رفتم. شهدا دلم تنگ شده. شما چقدر زرنگ بودید. شما چقدر از فرصت‌هایتان زیبا استفاده می‌کردید. دلم داشت می‌ترکید... به خودم آمدم، داشتم حرف‌های دلم را بلند بلند می‌گفتم. خجالت کشیدم، سریع وضو گرفتم و وارد حسینیه شدم. انگار همین دیروز بود که با هم نماز می‌خواندیم، به تو گفتم بعد از نماز چه می‌خوانی؟ گفتی شنیدم که اگر آیه الکرسی و قل هوالله بخوانی نمازت بیشتر قبول می‌شود. بچه روستا بودی و از صفای دلت خوشم آمد از همان روز من هم همین کار را کردم. نمازم که تمام شد به یکی از ستون‌های حسینیه تکیه دادم. بی‌اختیار صورتم خیس اشک شد. هر یک از ستون‌ها محل تکیه دادن بچه‌ها بود. یادش به خیر شهید «علی حیدری» هر روز می‌آمد و به یکی از همین ستون‌ها تکیه می‌داد. کتابی را برمی‌داشت و یک صفحه از آن را می‌خواند و بعد از کمی تأمل می‌رفت. مدتی مراقبش بودم که متوجه شدم او هر روز همان کتاب را و همان صفحه را می‌خواند. کارش برایم خنده‌‌دار بود. کنجکاو شدم و از او پرسیدم: پسر خوب این چه کاریه که می‌کنی، چرا کتاب را تا آخر نمی‌خوانی؟! گفت: «تا زمانی که نتوانم دستورات و مطالب همان یک صفحه را انجام دهم، صفحه بعد را مطالعه نمی‌کنم.» دلم می‌خواست ستون را در آغوش بگیرم و تنگ گریه کنم خدایا! خدایا...، آخه علی را هر وقت بغل می‌کردم بوی عطر می‌داد، در حالی که هیچ وقت عطر نمی‌خرید و به قول خودش اگر از روی معرفت و از ته دل یک یا حسین بگویی معطر می‌شوی. علی جان! کجایی که من نتوانستم یک یا حسین بگویم و حالا می‌خواهم به زیارت حسین بروم. با چه رویی برادر! بیا، بیا تا با هم همسفر شویم ای رزمنده19 ساله، بیا به پابوس علی‌اکبر حسین برویم. علی جان تو باید زیارت بروی نه من. باز زمزمه با شهدایم صدادار شده بود و سید به دادم رسید. دستی به پشتم زد و آرامم کرد، ولی نمی‌توانستم، گفتم سیدجان یادت هست سال 62 پادگان ابوذر، علی کارهای خطاطی را انجام می‌داد، چه خطی داشت. او هنرمند بود در همه چیز. یادت هست یه روز تب کرد بعد فهمیدم مسؤولش گفته یک پارچه‌نویسی فوری داریم و او نتوانسته بود به نماز جماعت برسد، به خاطر همین تب کرد! علی وقتی می‌خواست برای شهادت برود، لباس‌های نو خودش را درآورد، گفت: نکند مال بیت‌المال خراب شود! علی جان! چقدر زیبا در دعاهای کمیل مهدیه تهران حضور داشتی، دیگر اینها را نمی‌توانم بگویم که چه می‌کردی. انگار قلبم داشت می‌ایستاد، سید دست روی قلبم گذاشت، کاغذ را درآورد. چشمان او هم رنگ چشمان من شده بود، مثل چشم‌های بچه‌های رزمنده موقع عملیات با این تفاوت که آنها از بی‌خوابی و گرد و خاک چشمشان قرمز بود و ما از گریه. دستم را دراز کردم وصیت‌نامه علی را گرفتم، عکس زیبایش بالای آن بود. گفتم: سیدجان!‌ برایم بخوان کمی آرام شوم. سید دستی به محاسنش کشید و آهی از سینه و شروع کرد.

با «بسم رب شهدا و صدیقین» شروع کرده‌ای و...«بنده حقیر وصیتنامه‌ای به آن صورت که بخواهم اموالم را تصفیه کنم ندارم زیرا از این مال دنیا هر چه داشته‌ام یا در راه خدا بخشیده‌ام یا به خاطر خدا نگه‌داشته‌ام که دیگران استفاده کنند ولی خواستم چند کلمه‌ای با عالم مادی سخن بگویم. ای دنیا بدان که انتهای راه‌هایت جهنم و مسیر راه‌هایت پر از درندگان وحشی است که به تدریج روح انسان را می‌خورند تا بالاخره انسان را تبدیل به از حیوان پست‌تر می‌کنند. فقط کاروان عشق است که رو به سوی جانان می‌رود و خدا را شکر می‌کنم که بالاخره نام من را در دفتر عاشقان حسین (ع) نوشته‌اند. برادران مسجد چیزهایی را که می‌نویسم عمل کنید. دعاها را زیاد بخوانید و هر چه باشکوه‌تر برگزار شود. در نماز جماعت حتماً شرکت کنید. برای مقابله با شیطان دوشنبه و پنجشنبه روزه بگیرید. نماز شب را حتما بخوانید و یک مربی برای خود جهت مسیر الی‌الله انتخاب کنید و بدان که به شرطی قبول می‌شوی که به چیزهایی که می‌شنوی عمل کنی. آنقدر حرف بزنید که می‌توانید عمل کنید و بار دیگر برادران عزیزم یک وصیتنامه به شما دارم و آن اینکه زود و خیلی زودکوله‌بار عشق را ببندید زیرا بنده می‌ترسم شماها جا بمانید. بدانیدکه شیطان همه جا حتی در خون انسان هست از خدا بترسید. به خانواده‌ام توصیه کنید هر وقت برای من خواستند گریه کنند به یاد قاسم امام حسین (ع) گریه کنند و هر وقت به یاد غریبی‌ام افتادند، یاد حسین بیفتند. دوست دارم مانند رفقای شهیدم جنازه‌ام را حسین کفن و در بیابان‌های کربلا به خاک بسپارند. پدر و مادر و اهالی خانواده عزیزم برای گناهان من دعا کنید چون من همه عمرم را در گناه به سر بردم به جز آن مدتی که خود را به دست خدا سپرده بودم.

شما نیز خود را به دست خدا بسپارید زیرا اوست پرورش‌دهنده ما «و ان النفس لاماره بالسوء الا ما رحم ابی» ای خدا بنده تو آمد، مرا در آغوش خود گیر که همانا تویی اول و آخر ما. خدا تو میدانی که من به خاطر بهشت نیامده‌ام. بهشت تو مال آنهایی که خدا را به خاطر عبادت و از ترس جهنم گناه نمی‌کنند.

الله من، ‌و ای معشوق من، بنده تو دیگر در عشق تو سخت، آنقدر در وصالت سوختم تا منیت و شیطان را به وسیله آتش عشق ذوب نمودم آنگاه رو به سوی جانان کردم، خدایا مرا دیگر زندگی شیطان بس است، من تو را می‌خواهم، چه کنم من به آن زنده‌ام که روزی پیش تو می‌آیم و اگر اینطور نبود خیلی پیش از اینها مرده بودم. الله من گناهانم را به وسیله حسینت پاک کردم و از دریای پرتلاطم مادیات به وسیله کشتی حسینت گذشتم. الله من، دوستت دارم چه کنم؟ الله دیگر اگر مرا به جهنم بری آتش احساس کوچکی می‌کند در برابر آتش‌سوزش و عطش و تب هجران درون من. آری هر کس خود را به چیزی دل خوش کرده است. بنده عامی هم خود را به خدا دل خوش کرده‌ام"  .من خیلی کمتر عطر خریده‌ام زیرا هر وقت بوی عطر می‌خواستم از ته دل می‌گفتم حسین جان، آن وقت فضا پرعطر می‌شد.  برادران مواظب خود باشید. مواظب شیطان باشید که شیطان خیلی باهوش‌تر از این حرف‌هاست. مطالعه کنید کتاب‌های شهید دستغیب را. به عموم برادران توصیه می‌کنم و هیچ‌گاه راضی نخواهم بود کسی بدون تفکر در راهم برایم گریه کند. هرگاه خواستید برایم گریه کنید برای چیزی که من برایش همیشه گریان بودم، گریه کنید و وقتی به یادم افتادید یک حمد و سه سوره توحید برای شهدا با یک صلوات ختم کنید. همیشه با وضو باشید، قرآن بخوانید. حجاب‌ها را از قلب خود بردارید تا با عالم غیب ارتباط داشته باشید و اسرار غیبی را بدانید و ببینید. نگاه‌های خود را کنترل کنید تا بتوانید حسین و ائمه و شهدا را ببینید و زیارت کنید. بینی خود را از بوهای حرام نگه دارید تا بوی حسین (ع) و عشق را بشنوید و با زبان خود غیبت نکنید و تهمت نزنید تا بتوانید با مولایتان صحبت کنید. بنده با این چند سطر نوشته‌ام اما باز هیچ ننوشته‌ام...

و در آخر «امام را دعا کنید»

وعده ما کربلا

به نقل ازشهیدگمنام«http://eshghelamontaha.blogfa.com


فرازهایی از توبه نامه شهید 13 ساله(علیرضا محمودی)


بار خدایا از کارهایی که کرده ام به تو پناه می برم از جمله :
از این که حسد کردم...
از این که تظاهر به مطلبی کردم که اصلاً نمی دانستم...
از این که زیبایی قلمم را به رخ کسی کشیدم....
از این که در غذا خوردن به یاد فقیران نبودم....
از این که مرگ را فراموش کردم....
از این که در راهت سستی و تنبلی کردم....
از این که عفت زبانم را به لغات بیهوده آلودم.....
از این که در سطح پایین ترین افراد جامعه زندگی نکردم....
از این که منتظر بودم تا دیگران به من سلام کنند....
از این که شب بهر نماز شب بیدار نشدم....
از این که دیگران را به کسی خنداندم، غافل از این که خود خنده دارتر از همه هستم....
از این که لحظه ای به ابدی بودن دنیا و تجملاتش فکر کردم....
از این که در مقابل متکبرها، متکبرترین و در مقابل اشخاص متواضع، متواضع تر نبودم....
از این که شکمم سیر بود و یاد گرسنگان نبودم....
از این که زبانم گفت بفرمایید ولی دلم گفت نفرمایید.
از این که نشان دادم کاره ای هستم، خدا کند که پست و مقام پستمان نکند....
از این که ایمانم به بنده ات بیشتر از ایمانم به تو بود....
از این که منتظر تعریف و تمجید دیگران بودم، غافل از این که تو بهتر از دیگران می نویسی و با حافظه تری.....
از این که در سخن گفتن و راه رفتن ادای دیگران را درآوردم....
از این که پولی بخشیدم و دلم خواست از من تشکر کنند....
از این که از گفتن مطالب غیر لازم خودداری نکردم و پرحرفی کردم....
از این که کاری را که باید فی سبیل الله می کردم نفع شخصی مصلحت یا رضایت دیگران را نیز در نظر داشتم....
از این که نماز را بی معنی خواندم و حواسم جای دیگری بود، در نتیجه دچار شک در نماز شدم....
از این که بی دلیل خندیدم و کمتر سعی کردم جدی باشم و یا هر کسی را مسخره کردم....
از این که " خدا می بیند " را در همه کارهایم دخالت ندادم....
از این که کسی صدایم زد اما من خودم را از روی ترس و یا جهل، یا حسد و یا ... به نشنیدن زدم....
از ......




برچسب‌ها: خاطره, شهیدعلی حیدری
نوشته شده در تاريخ سه شنبه ششم فروردین 1392 توسط محسن احمدی